تبليغاتX
شیطون بلا


شیطون بلا

به نام آفریننده گل سرخ

 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.


نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.


بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.


مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.

 

 موعد عروسی فرا رسید.


زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و

 

شوهر هم که کور شده بود.


مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.


20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و

 

 چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.


مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.

 

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 5 PM توسط فرزانه| |

 

ای باغ بزرگ نا امیدی کفر است

تو تجربه ی شکوفه کردن داری!!!

 

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 8 PM توسط فرزانه| |

  

چه زیباست هنگامی که کودکی در آغوشت به خواب می رود

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10 PM توسط فرزانه| |

 

دیوانه لب های غزل خیز تو بود

قلبم همه جا همیشه لبریز تو بود

جای همه حر فهای شیزین و قشنگ

کندوی دو چشمان عسل ریز تو بود

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6 PM توسط فرزانه| |

 

زیر لب ریز ریز می خندی ، به نگاهم که از تو غمگین است

لب تو سیب سرخ خوشمزه ، دل من پرتقال خونین است

دختران را به رقص می آرند ، چشمهایی که از ترانه پرند

دیدن گاه گاه چشمان تو تماشای شوی گلچین است

شانه ات را به من بده بگذار، همه از حسرت تو دق بکنند

تا که با چشم خویش ببینند ،تن من از تن تو آگین است

شانه ات را به من بده قدری ، بیشتر حرف عاشقانه بزن

تو که می گفتی عاشقم شده ای !!! همه ی دل سپردنت این است؟

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 9 AM توسط فرزانه| |

 

هنگامی که نگاهش می کردم خیره بود در چشمانم

لحظه ای دلم لرزید

اشک از گوشه چشمانم لغزید و روی خاک ریخت

اشک هم دیگر درمانم نبود

او مرا ترک کرده بود،خدا اورا از من گرفته بود

او رفت ، او دیگر نبود

من ماندم و دلتنگی ،دنیای من رفته بود

عکسش را بوسیدم

صد حیف که او دیگر نبود

من ماندم و یاد و یادگارش

دختری معصوم،باران

باران نام او بود، همانند مادرش زیبا

 

خوشگل بود؟؟؟

 خودم نوشتمش

راستی عیدتون خیلی خیلی مبارک

خوش باشید

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 11 AM توسط فرزانه| |

 

کمی تنها ،کمی بیکس،کمی از یاد ها رفته...

خداهم ترک ما کرده... خدا دیگر کجا رفته...؟!

 نمی دانم مرا آیا گناهیست...؟

که شاید هم به جرم آن ،غریبی و جداییست...؟؟؟

مرا ایگونه باور کن...

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 11 AM توسط فرزانه| |

 

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود

روی تابلو خوانده می شد : "من کور هستم لطفا کمک کنید".

روزنامه نگار خلاقی کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود .

او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون این که از مرد کور اجازه بگیردتابلوی او را برداشت آن را برگرداند و

اعلان دیگری روی آن نوشتو تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد .

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و

اسکناس شده است، مرد کور از صدای قدم های خبرنگار را شناخت و خواست

اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید،که بر روی آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد :

چیز خاص و مهمی نبود ، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و

به راه خود ادامه داد.مرد کور هیچ وقت 

"امروز بهار است ، ولی من نمی توانم آن را ببینم"

 

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید.

خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد.باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز

برای زندگی است.حتی برای کوچکترین اعمالتان از ذل ،فکر،هوش و روحتان مایه بگذلرید

این رمز موفقیت است.

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 10 PM توسط فرزانه| |

اگه نخونی از دستت رفته خیلی قشنگه حتما بخون نظرم یادت نره هااااا پرفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شی را روی میز گذاشت.بدون هیچ کلمه ای ، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز را برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟و همه موافقت کردند سپس پروفسور ظرفی از سنگ ریزه برداشت و آنها را به داخل شیشه ریخت و شیشه را به آرامی تکان داد . سگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند ؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسیدکه آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت ؛ و خوب البته ، ماسه ها همه جاهای خالی را پر کردند. او یکبار دیگر از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند:"بله" بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه ی محتویات داخل شیشه خالی کرد. " در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها را پر می کنم!"همه دانشجویان خندیدند." در حالی که صدای خنده فرو می نشست ، پروفسور گفت : "حالا من می خواهم که متوجه این مطلب بشوید که این شیشه نمایی از زندگیتان است توپ های گلف مهمترین چیزها در زندگی شماست _خدایتان،خانوادتان،فرزندانتان،سلامتیتان،دوستانتان و مهمترین علایقتان_ چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی این ها بمانند ، باز هم زندگیتان پای بر جا خواهد بود. سنگ ریزه ها سایر چیز های قابل اهمیتهستند مثل کارتان ؛ خانه تان و ماشینتان؛ماسه ها هم سایر چیز ها هستند - مسایل خیلی ساده" پروفسور ادامه داد:"اگر اول ماسه ها را در ظرف قرار بدهید،دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپ های گلف باقی نمی ماند،درست عین زندگیتان.اگر شما همه زندگیتان را رویروی چیز های ساده صرف کنید،دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی ماند. به چیز هایی که برای شاد بودنتان اهمیت دارد زیاد توجه کنید،با فرزندانتان بازی کنید.زمانی را برای چکاپ پزشکی بگذارید. زمانی را با دوستانتان خوش باشید همیشه وقت برای تمیز کردن خانه وتعمیر خرابی ها هست.اول مواظب توپ های گلف باشید ، موارد دارای اهمیت را مشخص کنید ،بقیه چیزها همان ماسه ها هستند." یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید:پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟ پروفسور لبخند زد و گفت:"خوشحالم که پرسیدی.این فقط برای این بود که به شما نشان بدهم هر چند زندگی پر مشغله است ، اما همیشه در آن جایی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست!
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 9 AM توسط فرزانه| |

سلام بچه ها شرمنده !!! نمی دونم چرا هر چی می خوام نظر بدم این کد نمیاد منم کلی حرص می خورم تو رو خدا راهنماییم کنید هر چی صبر می کنم نمی شه هر چی از اول بازش می کنم نمیشه نمی دونم بقیه هم این مشکلو دارن ؟؟؟ یا فقط من اینطوریه خلاصه بازم شرمنده(البته دشمنمااااااااااااااااااااا)
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 8 AM توسط فرزانه| |


قالب ساز طراح قالب

كدهای جاوا وبلاگ