شیطون بلا
به نام آفریننده گل سرخ
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. موعد عروسی فرا شوهر هم که کور شده بود. چشمانش را ای باغ بزرگ نا امیدی کفر است تو تجربه ی شکوفه کردن داری!!! چه زیباست هنگامی که کودکی در آغوشت به خواب می رود دیوانه لب های غزل خیز تو بود قلبم همه جا همیشه لبریز تو بود جای همه حر فهای شیزین و قشنگ کندوی دو چشمان عسل ریز تو بود زیر لب ریز ریز می خندی ، به نگاهم که از تو غمگین است لب تو سیب سرخ خوشمزه ، دل من پرتقال خونین است دختران را به رقص می آرند ، چشمهایی که از ترانه پرند دیدن گاه گاه چشمان تو تماشای شوی گلچین است شانه ات را به من بده بگذار، همه از حسرت تو دق بکنند تا که با چشم خویش ببینند ،تن من از تن تو آگین است شانه ات را به من بده قدری ، بیشتر حرف عاشقانه بزن تو که می گفتی عاشقم شده ای !!! همه ی دل سپردنت این است؟ هنگامی که نگاهش می کردم خیره بود در چشمانم لحظه ای دلم لرزید اشک از گوشه چشمانم لغزید و روی خاک ریخت اشک هم دیگر درمانم نبود او مرا ترک کرده بود،خدا اورا از من گرفته بود او رفت ، او دیگر نبود من ماندم و دلتنگی ،دنیای من رفته بود عکسش را بوسیدم صد حیف که او دیگر نبود من ماندم و یاد و یادگارش دختری معصوم،باران باران نام او بود، همانند مادرش زیبا خوشگل بود؟؟؟ خودم نوشتمش راستی عیدتون خیلی خیلی مبارک خوش باشید کمی تنها ،کمی بیکس،کمی از یاد ها رفته... خداهم ترک ما کرده... خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا آیا گناهیست...؟ که شاید هم به جرم آن ،غریبی و جداییست...؟؟؟ مرا ایگونه باور کن... روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد : "من کور هستم لطفا کمک کنید". روزنامه نگار خلاقی کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود . او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون این که از مرد کور اجازه بگیردتابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشتو تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد . عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است، مرد کور از صدای قدم های خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود ، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.مرد کور هیچ وقت "امروز بهار است ، ولی من نمی توانم آن را ببینم" وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد.باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.حتی برای کوچکترین اعمالتان از ذل ،فکر،هوش و روحتان مایه بگذلرید این رمز موفقیت است.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و
مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و
مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


| قالب ساز طراح قالب |


